تبليغاتX
بهتره به قلبامون دروغ نگیم ...

بهتره به قلبامون دروغ نگیم ...

سیاهی و دربدری غصه ناتموم من ............

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت،در تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم..

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم،یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم..

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم..

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.. بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت..

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت22:5توسط حامد | |

عجب!!!!!!!!! روزگار غريبيست يه دختر کوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميکرد .اين دختره يه دوست پسري داشت که عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يکي پيدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتي که دختره بينا شد ديد که دوست پسرش کوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو، پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشماي من باش

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت6:39توسط حامد | |

 

namilos.blogfa.com

آن لحظه را می گویم : …

آن لحظه که سیل خروشان اشک به حریم گونه های تبدارم تجاوز کرد و معصومانه جان سپرد.

آن لحظه که نسیم غم بر صورت تنها گل آرزویم تازیانه زد،

آن لحظه که قاصدک امیدم را پرپر کردند و پیکر بی جانش را زیر پا له کردند ،

می دانی؟؟!!

مرگ نیلوفر را فراموش کرده بودم.

وقتی دیدم کنار تک برگ خسته ام نیلوفر دیگری روئیده ،

تازه یادم آمد که چرا آزرده ام…

 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت10:5توسط دختر نامرئی | |

 

پسر بچه ای در خيابان سکه ی يک سنتی ای پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول ان هم بدون هيچ زحمتی خيلی ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد بقيه روز ها هم با چشم های باز سرش را به سمت پايين بگيرد (به دنبال گنج!). او در مدت زندگی اش ؛۲۹۶سکه ی يک سنتی؛۴۸ سکه ی ۵ سنتي؛ ۱۹ سکه ی ده سنتی ؛ ۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی؛ ۲ سکه ی نيم دلاری و يک اسکناس مچاله شده ی ۱ دلاری پيدا کرد. يعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست اوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت ؛او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹طلوع خورشيد ؛درخشش ۱۵۷ رنگين کمان ومنظره ی درختان افرا در سرمای پاييز را از دست داد.

او هيچ گاه حرکت ابر های سفيد در حالی که ازشکلی به شکل ديگر در می آمدند را نديد.پرندگان در حال پرواز ؛ درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر؛ هرگز جزيی از خاطرات او نشد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت21:34توسط حامد | |